رهگذر رو به مرد دروازه بان كرد و گفت: "روز بخير، اينجا كجاست كه اينقدر قشنگ است؟"
دروازه بان : "روز بخير. اينجا بهشت است."
- " چه خوب که به بهشت رسيديم، خيلي تشنهايم."
دروازه بان به چشمه اشاره کردو گفت: "ميتوانيد وارد شويد و هر چه قدر دلتان ميخواهد بنوشيد."
- " اسب و سگم هم تشنهاند."
دروازه بان: "واقعا متاسفم. ورود حيوانات به بهشت ممنوع است."
مرد خيلي نااميد شد، چون خيلي تشنه بود، اما حاضر نبود تنهايي آب بنوشد. از نگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اينكه مدت درازي از تپه بالا رفتند، به مزرعهاي رسيدند. راه ورود به اين مزرعه، دروازه قديمي بود كه به يك جاده خاكي با درختاني در دو طرفش باز ميشد. مردي در زير سايه درختها دراز کشيده بود و صورتش را با كلاهي پوشانده بود، احتمالأ خوابيده بود.
رهگذر گفت: "روزبخير."
مرد با سرش جواب داد.
- "ما خيلي تشنهايم . من، اسبم و سگم."
مرد به جايي اشاره كرد و گفت: "ميان آن سنگها چشمهاي است. هرقدر كه ميخواهيد بنوشيد."
مرد، اسب و سگ به كنار چشمه رفتند و تشنگيشان را فرو نشاندند.
رهگذر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: "هر وقت كه دوست داشتيد، ميتوانيد برگرديد."
رهگذر پرسيد: "فقط ميخواهم بدانم نام اينجا چيست؟"
- "بهشت."
- "بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمري هم گفت آنجا بهشت است!"
- "آنجا بهشت نيست، دوزخ است."
رهگذر حيران ماند: "بايد جلوي ديگران را بگيريد تا از نام شما استفاده نكنند! اين اطلاعات غلط باعث سردرگمي زيادي ميشود!"
- " كاملأ برعكس؛ در حقيقت لطف بزرگي به ما ميكنند. چون تمام آنهايي كه حاضرند بهترين دوستانشان را ترك كنند، همانجا ميمانند
بعضی از این عوامل عبارتند از:
خیلی وقته به خاطر امتحانا نتونستم وبلاگو شخصا" آپ کنم و زحمتا افتاد گردن secret عزیزمون.امیدوارم از این پست خوشتون بیاد.به امید دیدار(اگه در طول امتحانا زنده موندم)

مریم: شهرزاد جان! چه شد که با محمد ازدواج کردی؟
شهرزاد: خوب … می دانی که محمد همکارم بود… راستش من از او خوشم می آمد و سعی کردم با محبت و توجه، نظرش را جلب کنم…
{ مریم به پسر موردعلاقه اش در محل کار: پنجره را ببندید، خدای ناکرده سرما می خورید!
همکار : اصلا دوست دارم سرما بخورم تا دوست دخترم بیشتر نازم را بکشد. به شما ربطی دارد؟! (زیر لب) دخترهای این دوره و زمانه چقدر پر رو شده اند! }
***
مریم :شهره جان! تو چطور با همسرت آشنا شدی؟
شهره :آشنایی ما از یک دعوا شروع شد. او توی کارم دخالت کرد و من ناراحت شدم، با هم بحث تندی کردیم و…!
{ همکار مجرد مریم: خانم، به نظر من نباید این کار را این طور انجام می دادید…
مریم: به شما چه ربطی دارد؟ خجالت نمی کشید توی کار من دخالت می کنید؟!
همکارمجرد مریم: اصلا به درک! مرا بگو که خواستم کمکتان کنم! همین کارها را کرده اید که تا این سن مجرد مانده اید دیگر!! }
***
مریم : آزیتا، تو با عشق ازدواج کردی؟
آزیتا:نه. من آن موقع فکر کنکور و دانشگاه بودم! مادرم اصرارداشت ازدواج کنم.
{ مادرمریم: فلانی غلط کرده بیاید خواستگاری تو!او لیاقت پاک کردن کفش های تو را هم ندارد!!(این قسمت، واقعی است! )
***
مریم : فرشته تو کجا با همسرت آشنا شدی؟
فرشته: کنار دریا… من و او با کمی فاصله ازهم نشسته بودیم.او ازمن پرسید چرا تنها آمده ام شمال. من هم به شوخی گفتم آمده ام شمال، شاید از تنهایی در بیایم!
کنار دریا:
پسر جوان: شما تنها هستید؟
مریم: در حال حاضر بله…
پسر: آهان… همراهتان رفته چیزی بخرد؟
مریم : نه… من همراه ندارم!
پسر: پس چه همراه بی ذوقی دارید! توی هتل مانده؟!( بابا آی کیو!)
مریم: نه… من کلا تنها آمده ام…
پسر: واقعا نامزدتان اجازه داده شما تنهایی بیایید لب ساحل؟!( ای خدااااا!)
مریم : من اصلا نامزد ندارم، تنها آمده ام شاید اینجا از تنهایی در بیایم!
پسر: چه جالب! چون من وهمسرم برعکس شما آمده ایم اینجا تا با یک خاطره خوب و به طور توافقی از همدیگر جدا بشویم!
***
مریم : غزاله تو کجا با فرهاد آشنا شدی؟
غزاله: توی یک میهمانی. فرهاد همان جا عاشقم شد و ازمن خواستگاری کرد!
در یک میهمانی:
پسر: مریم ! آن دختری را که گوشه سالن نشسته می شناسی؟ می شود خواهش کنم از طرف من از او خواستگاری کنی؟!
***
مریم :ترانه تو چطور با رضا آشنا شدی؟
ترانه: رضا ازمن تقاضای دوستی کرد. قبول نکردم.اوهم شیفته نجابتم شد وآمد خواستگاری!
پسر: امکان دارد افتخار دوستی با شما را داشته باشم؟
مریم : نه خیر، من اهل این جور دوستی ها نیستم.
پسر:عجب امل عقب افتاده ای هستی.الان دیگراین افه خرکی ها(!) خریدار ندارد.
(واقعیت تاسف انگیزی که این روزها کمابیش مشاهده می شود)
***
مریم: حمیرا تو واقعا اینترنتی ازدواج کردی؟
حمیرا: خوب بله…اوایل محلش نمی گذاشتم، اصلا دوستی های اینترنتی را مسخره می کردم… ولی آن قدر گیر داد تا راضی شدم!
پسر:asl plz !
مریم: من به دوستی اینترنتی اعتقاد ندارم.
پسر: bye !!
امدي جانم به قربانت ولي حالا چرا؟
بي وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا؟
نوش دارويي و بعد مرگ سهراب امدي
سنگدل اين زودتر مي خواستي حالا چرا؟
عمر ما را مهلت امروز و فرداي تو نيست
من که يک امروز مهمان توام فردا چرا؟
نازنينا ما به ناز تو جواني داده ايم
ديگر اکنون با جوانان ناز کن با ما چرا؟
وه که با اين عمرهاي کوته بي اعتبار
اينهمه غافل شدن از چون مني شيدا چرا؟
شور فرهادم ز پرسش سر به زير افکنده بود
اي لب شيرين جواب تلخ سربالا چرا؟
اي شب هجران که يک دم در تو چشم من نخفت
اينهمه با بخت خواب الود من لالا چرا؟
اسمان با جمع مشتاقان پريشان ميکند
در شگفتم من نمي پاشد ز هم دنيا چرا؟
در خزان هجر گل اي بلبل طبع حزين
خامشي شرط وفاداري بود غوغا چرا؟
شهريارا بي حبيب خود نمي کردي سفر
اين سفر راه قيامت مي روي تنها چرا؟

چند بزمي گرم عيش و نوش مي ديدم
نخستين نعره ي مستانه را خاموش آندم،
بر لبِ پيمانه مي کردم.
عجب صبري خدا دارد!
اگر من جاي او بودم؛
که مي ديدم يکي عريان و لرزان؛
ديگري پوشيده از صد جامه ي رنگين؛
زمين و آسمان را،
واژگون، مستانه مي کردم.
عجب صبري خدا دارد!
اگر من جاي او بودم؛
براي خاطر تنها يکي مجنونِ صحراگردِ بي سامان،
هزاران ليلي ناز آفرين را کو به کو،
آواره و ديوانه مي کردم.
عجب صبري خدا دارد!
اگر من جاي او بودم؛
به گردِ شمع سوزانِ دلِ عشاقِ سرگردان،
سراپايِ وجودِ بي وفا معشوق را،
پروانه مي کردم.
عجب صبري خدا دارد!
چرا من جايِ او باشم؛
همين بهتر که او خود جايِ خود بنشسته
و تابِ تماشايِ تمامِ زشتکاري هايِ اين مخلوق را دارد!
وگرنه من به جايِ او چو بودم،
يک نفس کي عادلانه سازشي،
با جاهل فرزانه مي کردم؛
عجب صبري خدا دارد! عجب صبري خدا دارد!

شخصي ديوار خانه اش را براي نوسازي خراب مي کرد.خانه هاي ژاپني داراي فضايي خالي بين ديوارهاي چوبي هستند. اين شخص در حين خراب کردن ديوار در بين ان مارمولکي را ديد که ميخي از بيرون به پايش کوفته شده است.
دلش سوخت و يک لحظه کنجکاو شد .وقتي ميخ را بررسي کرد تعجب کرد اين ميخ ده سال پيش هنگام ساختن خانه کوبيده شده بود!!!
چه اتفاقي افتاده؟
مارمولک ده سال در چنين موقعيتي زنده مونده !!!در يک قسمت تاريک بدون حرکت.
چنين چيزي امکان ندارد و غير قابل تصور است.
متحير از اين مساله کارش را تعطيل و مارمولک را مشاهده کرد.
تو اين مدت چکار مي کرده؟چگونه و چي مي خورده؟
همانطور که به مارمولک نگاه مي کرد يکدفعه مارمولکي ديگر با غذايي در دهانش ظاهر شد .!!!
مرد شديدا منقلب شد.
ده سال مراقبت. چه عشقي ! چه عشق قشنگي!!!
اگر موجود به اين کوچکي بتواند عشق به اين بزرگي داشته باشد پس تصور کنيد ما تا چه حدي مي
ميگن يه روز جبرئيل ميره پيش خدا گلايه ميکنه که: آخه خدا، اين چه وضعيه آخه؟ ما يک مشت ايرونی داريم توی بهشت که فکر ميکنن اومدن خونه باباشون! به جای لباس و ردای سفيد، همه شون لباس های مارک دار و آنچنانی ميخوان! هيچ کدومشون از بالهاشون استفاده نميکنن، ميگن بدون "بنز" و "ب ام و" جايی نميرن! اون بوق و کرنای من هم گم شده... يکی از همين ها دو ماه پيش قرض گرفت و رفت ديگه ازش خبری نشد! آقا من خسته شدم از بس جلوی دروازه بهشت رو جارو زدم... امروز تميز ميکنم، فردا دوباره پر از پوست تخمه و هسته هندونه و پوست خربزه است! من حتی ديدم بعضيهاشون کاسبی هم ميکنن و حلقه های بالای سرشون رو به بقيه ميفروشن
خدا ميگه: ای جبرئيل! ايرانيان هم مثل بقيه، فر زندان من هستند و بهشت به همه فر زندان من تعلق داره. اينها هم که گفتی، خيلی بد نسيت! برو يک زنگی به شيطان بزن تا بفهمی درد سر واقعی يعنی چی
جبرئيل ميره زنگ ميزنه به جناب شيطان... دو سه بار ميره روی پيغامگير تا بالاخره شيطان نفس نفس زنان جواب ميده: جهنم، بفرماييد؟
جبرئيل ميگه: آقا سرت خيلی شلوغه انگار؟
شيطان آهی ميکشه و ميگه: نگو که دلم خونه... اين ايرونيها اشک منو در آوردن به خدا! شب و روز برام نگذاشتن! تا روم رو ميکنم اين طرف، اون طرف يه آتيشی به پا ميکنن! تا دو ماه پيش که اينجا هر روز چهارشنبه سوری بود و آتيش بازی!... حالا هم که... ای داد!!! آقا نکن! بهت ميگم نکن!!! جبرئيل جان، من برم ... اينها دارن آتيش جهنم رو خاموش ميکنن که جاش کولر گازی نصب کنن.....
يک روز يک پسر کوچولو که مي خواست انشاء بنويسه از پدرش مي پرسه: پدرجان! لطفا براي من بگين سياست يعني چي؟
پدرش فکري مي کنه و مي گه: بهترين راه اينه که من براي تو يک مثال در مورد خانواده خودمون بزنم که تو متوجه سياست بشي. من حکومت هستم، چون همه چيز رو در خونه من تعيين مي کنم. مامانت دولت هست، چون کارهاي خونه رو اون اداره مي کنه. کلفت مون ملت مستضعف و پابرهنه هست، چون از صبح تا شب کار مي کنه و هيچي نداره. تو روشنفکري چون داري درس مي خوني و پسر فهميده اي هستي. داداش کوچيکت هم که دو سالش هست، نسل آينده است. اميدوارم متوجه شده باشي که منظورم چي هست و فردا بتوني در اين مورد بيشتر فکر کني.
پسر کوچولو نصف شب با صداي برادر کوچکش از خواب مي پره. مي ره به اتاق برادرکوچکش و مي بينه زيرش رو کثيف کرده و داره توي گه خودش دست و پا مي زنه. مي ره توي اتاق خواب پدر و مادرش و مي بينه پدرش توي تخت نيست و مادرش به خواب عميقي فرورفته و هرکاري مي کنه مادرش از خواب بيدار نمي شه. مي ره توي اتاق کلفت شون که اون رو بيدار کنه، مي بينه باباش توي تخت کلفت شون خوابيده و داره ترتيب اون رو مي ده. مي ره و سرجاش مي خوابه و فردا صبح از خواب بيدار مي شه.
فردا صبح باباش ازش مي پرسه: پسرم! فهميدي سياست چيست؟ پسر مي گه: بله پدر، ديشب فهميدم که سياست چي هست. سياست يعني اينکه حکومت، ترتيب ملت مستضعف و پابرهنه رو مي ده، در حالي که دولت به خواب عميقي فرو رفته و روشنفکر هر کاري مي کنه نمي تونه دولت رو بيدار کنه، در حالي که نسل آينده داره توي گه خودش دست و پا مي زنه.
یادمان باشد
اگر شاخه گلی می چینیم
برگ برگش نکنیم
و به بادش ندهیم
لااقل لای کتاب دلمان بگذاریم
و شبی چند از آن را
هی بخوانیم، ببوئیم و معطر باشیم
شاید از باغچه اندیشه مان گل روید ...

اگه براشون خودتونو بیارایید میگن که عاشق مونه - اگر نیارایید میگن خود بین و گستاخه!
اگه براشون لباس شیک بپوشید میگن می خواد دل ببره و اغوامون کنه - اگه شیک نپوشید میگن شلخته و بدسلیقه ست!
اگه باهاشون بحث کنید میگن کله شقه - اگه ساکت بمونید میگن تهی مغزه و حرفی واسه گفتن نداره!
اگه ازشون باهوش تر باشید انکار می کنند - اگه اونا با هوش تر ازشما باشند دم به دم به رختون می کشند!
اگه دوستشون نداشته باشید هی میان سراغتون و التماس و عز و چز می کنند - اگه دوستشون داشته باشید، طاقچه بالا میگذارند و دلتونو می شکونند!
اگه بهشون بوسه ندین میگن دوستش ندارید - اگه بدید میگن دختره سهل الوصوله!
اگه مشکلتونو بهشون بگید میگن بیخودی داری یه چیز کوچیکو بزرگ می کنی - اگه نگید میگن بهشون اعتماد کافی ندارید!
اگه سرزنششون کنید میگن دارید مادر بزرگ بازی در میارید - اگه اونا سرزنشتون کنن میگن به خاطر اینه که نسبت به شما احساس مسئولیت می کنند!
اگه زیر قول و قرارتون بزنید میگن به این دلیله که بهشون وفادار نیستید - اگه اونا زیر قول و قرارشون بزنند میگن : منو ببخش عزیزم، مجبور بودم!
اگه سیگار بکشید میگن دختر جلف و سبک سری هستید - اگه اونا سیگار بکشن به این دلیله که جنتلمن هستند یا اعصابشون خورده!
اگه در امتحان موفق بشید میگن شانس آوردی - اگه اونا موفق بشند میگن به خاطر هوش سرشارشونه!
اگه اذیتشون کنید میگن به این دلیله که ظالمید - اگه اونا اذیتتون بکنند میگن به دین دلیله که حق تونه!
حالا با این حساب دخترای دسته گل چطوری می تونند با شما شازده پسرای گنده دماغ حرف مفت زن شر و ور گو کنار بیان؟ با شما آقازاده های غیر واقع بین، خود بزرگ بین، خودستا، غیر منطقی و غیر قابل اعتماد، و بالاتر از همه لافزن و غیر قابل تحمل؛ هان؟ چطوری؟...
من براي سالها مي نويسم سالها بعد که چشمان تو عاشق مي شوند افسوس که قصه مادربزرگ درست بود (هميشه يکي بود و يکي نبود)
شعری که جوشید از دلم اینبار باشد مال تو .
احساس شیرین دلی ، تبدار باشد مال تو.
از من بریدی بی سبب، من هم گذشتم از دلم .
پاینده باشی سهم این ایثار ،باشد مال تو.
باشد برو بی اعتنا ، تنها رهایم کن ولی ،
قلبی که مانده پشتاین دیوار باشد مال تو
چیزی ندارم من دگر، جز یک رمق جان در بدن .
حتی همین این یک رمق، صدبار باشد مال تو.
جز شعر چیز دیگری ، در چنته ام پیدا نشد.
قابل ندارد این غزل ، بردار باشد مال تو

secret عزیزم تولدت مبارک![]()
![]()
درست 16 سال پیش تو یه همچین روزی خدا خیلی سرش شلوغ بود.اخه باید به کارای فرشته های کوچولوی تازه به دنیا اومده رسیدگی می کرد.یکی از نی نی ها که از بقیه شیطون تر بود تکونی به خودش داد و لیز خورد و افتاد رو زمین و اینطوری شد که یه فرشته زمینی ساخته شد......حالا به یاد اونروز این متن رو می نویسم و خدا رو شکر می کنم که این فرشته رو به من داد.تولدت مبارک فرشته قشنگم.دعا می کنم که همیشه با هم با شیم..........
زندگی گرمی دلهای به هم پیوسته ست
تا در ان دوست نباشد همه درها بسته ست

پسر ایرونی تا وقتی سه سالش بشه دوست نداره هیچکس بغلش کنه.وقتی یه زن یا یه دختر ماچش می کنه گونه هاش قرمز می شه و خجالت می کشه ، ولی با رسیدن به سن چهار سالگی ذات پلید پسر ایرونی شروع به خودنمایی می کنه . مرتب خودشو به بهونه های مختلف می ندازه تو بغل زنا و دخترا . دنبال یه بهونه س که یه دخترو بوس کنه یا یه زن بوسش کنه .
به شیش سالگی که می رسه دیگه نمی ذاره باباش حمومش کنه . به سن ده سالگی که می رسه شروع می کنه استفاده از ژیلت یازده بار استفاده شده باباش . هی این ژیلتو می کشه رو صورتشو کیف می کنه که مرد شده . دوازده سالش که شد نمی دونه چرا دلش می خواد با دخترای فامیل بازی کنه؟.
سیزده چهارده سالش که شد فکر میکنه خیلی خوش تیپه . خیال می کنه مامانش اونو از روی مدل "آلن دلون" زائیده . مرتب تو خیابون راه می ره و دخترا رو نگاه می کنه و کم کم با بالاتر رفتن سن ، کمرش پایین تر میاد و دکمه یقه پیرهنش به سگک کمربندش نزدیک تر می شه(نکته کنکوری) .
شونزده هفده سالگی دیگه یه چیزایی یاد گرفته . می دونه واسه بیرون رفتن باید لباس عجیب بپوشه . مثلا یه پیرهن نارنجی که رو سینه ش عکس یه جمجمه س می پوشه . رو کمرش نوشته : Just do it! (نکته فوق کنکوری) . وای وای وای... نگو خواهر... ...(این قسمت حذف شده و تو کنکور نمیاد) دیگه همین دیگه . آها... با بچه ها که می ره بیرون اسمش عوض می شه ، مثلا اگه اسمش سعید یا علی یا احمد یا جواد باشه تبدیل می شه به : دیوید ، جک ، زاپاس ، تمساح ، سرنتی پیتی ، حامی بچه ها(به یاد دایی احمد) ، خرچنگ ، یا بی بی...این قسمتم سانسور شده تو کنکور نمیاد
هجده نوزده سالگی می فهمه یه جایی به اسم پاتوق وجود داره که با رفقا توش جمع بشن . وای به حال اون دختر بدبختی که از کنار پاتوق رد بشه . بلایی سر دختره میاره که ......کم کم یاد می گیره که دختر یعنی جنس لطیف . نباید مث تاتارا طرفش رفت . باید با لطافت رفت طرفش. باید با ملایمت رفت جلو و مخشو زد . فکر می کنه اگه خودشو آرایش کنه دخترپسند می شه . پس اول از همه موهاشو بلند می کنه . بعد یا موهاشو "فر شیش ماهه" می زنه یا "گلت" می کنه . بعدشم یه دمب اسبی و... تمام . دخترکش شد اروای عمه ش.
"هدف ما جلب رضایت شماست"
این شعارو سرلوحه کارش قرار می ده و می ره بوتیک یه جعبه لوازم آرایش می گیره صد و سی تومن . بار اول دوم چون بلد نیست زیر ابرو برداره زیر و بالا رو با هم برمی داره و اصلا ابرو نمی ذاره . ولی خوب از اونجا که "انسان جایزالخطاست" اونم اینقدر تمرین می کنه تا کم کم یاد می گیره. سفید کننده می زنه به چه سفیدی... ریمل می زنه به چه سیاهی... رژ می زنه به چه قرمزی... می شه مث کلاه قرمزی...
موهاشو که دمب اسبی می کنه سه تارو از سمت چپ و پنج تارو از سمت راست آزاد می کنه و می ندازه رو صورتش . اون دوتا تارموی اضافی سمت راستم حکایت داره . نماد خودشه و دختری که انشالا اونرو باهاش آشنا می شه . عشقه دیگه...چه می شه کرد ؟
یه زنجیر طلا گردنش می ندازه اونقدر پهن که آدمو یاد قلاده سگای "ژرمن شپرد" می ندازه . یه دستبند می ندازه دستش که چنان جرینگ جرینگ می کنه که آدمو یاد زنگوله "بزغاله های شبیه سازی شده به دست پژوهشگران توانمند ایرانی" می ندازه . بعد که کامل شد می ره سر مسیر وایمیسه . واسه شروع کار سعی می کنه مخ دخترای پنجم دبستانی و اول راهنمایی رو شیربرنج کنه . بعد کم کم ارتقا می گیره و می ره سر مسیر دبیرستانیا .
اولش فقط با یکی دوست می شه ولی کم کم می فهمه هر چیزی یه زاپاس لازم داره ، پس می ره دنبال یه زاپاس واسه دوست دخترش... و از اونجایی که فکر می کنه هر چیزی یه زاپاس می خواد ، واسه زاپاسشم میره دنبال زاپاس و...
اگه قیافه داشته باشه (پسره رو می گم) نونش تو روغنه . دخترا رو مجبور می کنه براش خرج کنن . ولی وای به حال اون بیچاره بدقیافه . مجبوره واسه دوست دختراش مرتب پیاده بشه... که ولش نکنن .
می گذره و می گذره و می گذره تا کم کم می فهمه عاشق یکی از دخترا شده . از اونجا که آقا پسر خیلی حرفه ای تشریف داره شروع می کنه به آمار گرفتن از دختره که می بینه بله... آمار طرف پاکه و خانم از برگ گل پاک تره و قبلا با هیچکس دوست نبوده . شروع می کنه دوست دختراشو دور انداختن که فقط با همین یکی که عاشقشه بمونه . شروع می کنه واسه دختره خریدن کادو ، هدیه ، انگشتر ، تاپ ، شلوار ، روسری... می گذره تا اینکه یه روز زنگ می زنه گوشی "خانم بچه ها" می بینه "حاج خانم" جواب نمی ده . چن روزی زنگ مرتب زنگ می زنه و جواب نمی گیره . بخاطر دوری و بی خبری از عشقش مریض می شه . می برنش بیمارستان... که می فهمن بله... آقا ایدز داره . وقتی از بیمارستان میاد بیرون نتیجه گیریش از اتفاقات گذشته اینه : یه دختر عاشقم کرد ، خرم کرد ، مریضم کرد ، بدبختم کرد ، ولم کرد . و اون طرف معادله رو اینجوری می نویسه : دخترا رو عاشق خودم می کنم ، خرشون می کنم ، مریضشون می کنم ، بدبختشون می کنم ، ولشون می کنم
...
نمیدونم این مطلب طنز بود یا واقعیت؟
ولی همیشه طنزها از واقعیت ریشه میگیرن
امیدوارم شما ها حواستونو خوب جمع کنین...
یک زوج در اوایل 60 سالگی در یک رستوران رمانتیک سی و پنجمین سالگرد ازدواجشان را جشن گرفته بودند
ناگهان یک پری کوچولوی قشنگ سر میزشون ظاهر شد و گفت:چون شما زوجی اینچنین مثال زدنی هستین و در تمام مدت به هم وفادار بودین می تونین هرکدوم یه ارزو کنین تا من براورده کنم..خانم گفت:اوووووووووووه من می خوام به همراه همسر عزیزم دور دنیا رو سفر کنم.پری چوب جادویی رو تکون داد و اجی مجی لا ترجی و دو تا بلیط درجه یک دور دنیا ظاهر شد.حالا نوبت اقا بود چند لعظه ای فکر کرد و گفت:خیلی متا سفم عزیزم اما ارزوی من اینه که همسری 30 سال جوونتر از خودم داشته باشم.پری و خانوم ناامید شدند.اما به هر حال ارزو ارزوه دیگه پری چوب دستیش رو تکون داد و اقا 92 ساله شد.
نتیجه اخلاقی:
سلام به همه ی شما دوستان چشمکی خودم!!خیلی وقته اینجوری ننوشتم.می دونم چقدر دلتون برام تنگ شده بود.متاسفانه الان پست خاصی ندارم براتون بذارم.فقط یه سوال کارشناسانه ازتون دارم.جوابشو تو قسمت نظرات لطف می کنین و می گین.چه بچه های خووووبی!!!خوب سوال مورد نظر اینه:
یه گورخر رو مجسم کنین
.
.
.
.
.
حالا بگین گورخر سیاهه با راه راه سفید
یا سفیده با راه راه سیاه؟؟؟؟؟؟؟؟
تفاوتهای زنان و مردان
سالگرد ازدواج
زن:عزیزم امیدوارم همیشه عاشق بمونیم و شمع زندگیمون نورانی باشه
مرد:عزیزم کی نوبت کیک میشه؟
روز زن
زن:عزیزم اصلا مهم نیست که هدیه ای برام نگرفتی خودت هدیه هستی
مرد:خوشحالم تورو انتخاب کردم عزیزم.تو اشپزیت عالیه عزیزم(شام چی داریم؟)
روز مرد
زن:وای عزیزم اصلا قابلتو نداره کاش می تونستم هدیه بهتری برات بگیرم
مرد:حالا اشکالی نداره عزیزم سال بحد جبران می کنی(چه بوی غذایی میاد)
چند روز بحد از تولد بچه
زن:وای مامانی بازم گرسنه هستی؟(عزیزم شیر خشک بچه رو ندیدی؟)
مرد:با دهان پر(نه عزیزم ندیدم راستی عزیزم شیر خشک چقدر خوشمزه اس!!)
40 سال بعد
زن:عزیزم شمع زندگیمون داره بی فروغ میشه ما پیر شدیم...
مرد:یعنی دیگه نمی تونیم کیک بخوریم!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟
2 ثانیه قبل از مرگ
زن:عزیزم همیشه دوستت داشتم
مرد:گشنمه
وصیت نامه
زن:کاش مجال بیشتری بود تا در میان عزیزانم می بودم و زندگی ام را نثارشان می کردم
مرد:شب هفتم قرمه سبزی بدید
بعد از مرگ
زن:خطاب به فرشته مسیول:خواهش میکنم مارو از هم جدا نکنین...نه..نه...عزیزم..خدایا به خاطر من....
(و سر انجام موافقت میشه مرد از جهنم بره بهشت)
مرد:خطاب به دربان جهنم:حالا توی بهشت شام چی میدن؟؟؟
قفسی تنگ
پر از تنهایی
و چه خوب است
لحظه غفلت آن زندانبان
...بعد هم پرواز.....