تبليغاتX
چشمک
مردي با اسب و سگش در جاده‌اي راه مي‌رفتند. هنگام عبور از كنار درخت عظيمي، صاعقه اي فرود آمد و آنها را کشت. اما مرد نفهميد که دنيا را ترک کرده است و همچنان با اسب وسگش پيش رفت.گاهي مدت‌ها طول مي‌كشد تا مرده‌ها به شرايط جديد خودشان پي ببرند. پياده ‌روي درازي بود، تپه بلندي بود، آفتاب تندي بود، عرق مي‌ريختند و به شدت تشنه بودند. در يك پيچ جاده دروازه تمام مرمري عظيمي ديدند كه به ميداني با سنگفرش طلا باز مي‌شد و در وسط آن چشمه‌اي بود كه آب زلالي از آن جاري بود.


رهگذر رو به مرد دروازه ‌بان كرد و گفت: "روز بخير، اينجا كجاست كه اينقدر قشنگ است؟"

دروازه بان : "روز بخير. اينجا بهشت است."

- " چه خوب که  به بهشت رسيديم، خيلي تشنه‌ايم."

دروازه بان به چشمه اشاره کردو گفت: "مي‌توانيد وارد شويد و هر چه قدر دلتان مي‌خواهد بنوشيد."

- " اسب و سگم هم تشنه‌اند."

دروازه بان: "واقعا متاسفم. ورود حيوانات به بهشت ممنوع است."

مرد خيلي نااميد شد، چون خيلي تشنه بود، اما حاضر نبود تنهايي آب بنوشد. از نگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اينكه مدت درازي از تپه بالا رفتند، به مزرعه‌اي رسيدند. راه ورود به اين مزرعه، دروازه قديمي بود كه به يك جاده خاكي با درختاني در دو طرفش باز مي‌شد. مردي در زير سايه درختها دراز کشيده بود و صورتش را با كلاهي پوشانده بود، احتمالأ خوابيده بود.

رهگذر گفت: "روزبخير."

مرد با سرش جواب داد.

- "ما خيلي تشنه‌ايم . من، اسبم و سگم."

مرد به جايي اشاره كرد و گفت: "ميان آن سنگ‌ها چشمه‌اي است. هرقدر كه مي‌خواهيد بنوشيد."

مرد، اسب و سگ به كنار چشمه رفتند و تشنگي‌شان را فرو نشاندند.

رهگذر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: "هر وقت كه دوست داشتيد، مي‌توانيد برگرديد."

رهگذر  پرسيد: "فقط مي‌خواهم بدانم نام اينجا چيست؟"

- "بهشت."

- "بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمري هم گفت آنجا بهشت است!"

- "آنجا بهشت نيست، دوزخ است."

رهگذر حيران ماند: "بايد جلوي ديگران را بگيريد تا از نام شما استفاده نكنند! اين اطلاعات غلط باعث سردرگمي زيادي مي‌شود!"

- " كاملأ برعكس؛ در حقيقت لطف بزرگي به ما مي‌كنند. چون تمام آنهايي كه حاضرند بهترين دوستانشان را ترك كنند، همانجا مي‌مانند

 

+ نويسنده شنبه نهم شهریور 1387

ساعت 9:2 بعد از ظهر

توسط secret |

هفته نامه امید جوان ، مورخ شنبه پانزدهم تیرماه، مقاله ای رو در رابطه با ژنتیک انسانی به چاپ رسانده با عنوان "پسر می خواهید یا دختر" که در آن به تشریح   در ایران و جهان پرداخته شده است.

مقاله در صفحه 15 این هفته نامه چاپ شده و بسیار علمی و مستند است و ارزش یک بار نه بلکه چندین بار خواندن رو داره.

از همه عزیزان هم می خوام که این بحث را به دوستانتون هم ارسال کنید تا آنها هم هفته نامه را تهیه کرده و این مقاله علمی بسیار زیبا را مطالعه نمایند

خلاصه ای از مقاله

        از نظر علمی اثبات شده است که عواملی روی جنسیت نوزاد تاثیر می گذارند و اغلب آنها هم به نفع زیاد شدن جمعیت پسرها هستند.

 بعضی از این عوامل عبارتند از:

  • هورمون تستوسترون یک هورمون مردانه است که اگز میزان آن در بدن زن بالا رود, محیط بدنش برای پرورش جنین پسر مستعدتر می شود.
  • اگر زنی استرس بالا داشته باشد, میزان هورمون تستوسترون اش بالا می رود و همان بالایی.
  • شانس پسر شدن بچه اول بیشتر است و والدین تک فرزندی اغلب پسر دارند
  • جنگ از عواملی است که استرس زن ها را بالا می برد و در این شرایط والدین علاقه مند به تک فرزندی هستند. بنابر این اگر به دلیل جنگ تعداد مردان آن نسل کم شود یا به عبارتی نسبت جنسی نسل درگیر جنگ پایین بیاید, به طور حتم مردان نسل بعد به مراتب بیش از دختران همان نسل خواهند بود. باز هم به عبارتی نسبت جنسی نسل بعد بالاتر خواهد رفت.
  • تحقیقات نشان می دهند که نگه داری گربه باکتری ای را به بدن زن منتقل می کند (عامل بیماری تاکسوپلاسما) که این باکتری باعث می شود محیط بدن زن برای پرورش جنین پسر مستعدتر باشد.
  • فصول گرم به ایجاد جنین پسر کمک می کند. این موضوع به لحاظ آماری اثبات شده است.
  • آب و هوای گرم به طور کلی در بالا رفتن ایجاد جنین پسر موثر است. این دلیل مشابه مورد قبل است با این تفاوت که در بالایی موردی و تراکم آن در طول یک سال بررسی شده است و در این مورد نسبت جنسی نسلهای یک منطقه. (به هر حال نتیجه یکی است!)
  • پس گرم شدن کره زمین در سالهای اخیر= افزایش تعداد پسر ها
    همچنین کشور های گرمسیر (از جمله ایران خودمان) = درصد بالاتر متولدین پسر
  • بیماری هپاتیت ب احتمال پسر شدن بچه را بالا می برد. شاید بتوان گفت سیاستهای دولت برای مبارزه با هپاتیت در این نسل به نفع نسبت جنسی در نسل بعد باشد!!!
  • مادری که شخصیتی غالب دارند, (همان زن سالارهای خودمان) احتمال پسر بودن فرزندانش بیشتر است. (شاید بعدا راجع به تایپ های شخصیتی هم بنویسم که این موضوع بیشتر معلوم شود.)
  • بیماری های ژنتیکی در دختران بیشتر است (رقبا را به هر حال کم میکند)
  • قوانین ملتها بر بالا رفتن نرخ تولد پسران موثر است. این قوانین اساسا ازنوع قیمت مرغ و غلات یا واردات پسر نیست!! به عنوان مثال سیاست تک فرزندی در چین یکی از دلایل عمده ای است که تعداد پسران این کشور را نسبت به دختران آن زیادتر کرده است.
  • اگر پدر و مادری جایگاه اجتماعی بالایی داشته باشند این امر به پسر شدن فرزندانشان کمک می کند. این موضوع نیز جنبه ی آماری دارد اما می توان آن را به خصایص مادر و استرسهای او نیز ربط داد.

+ نويسنده دوشنبه هفدهم تیر 1387

ساعت 7:12 بعد از ظهر

توسط ناشناس |

قفسه سينه که ديدي؟! اگه نديدي ايندفعه دقت کن ، آخه اين قفسه سينه يه حکمتي داره.خدا وقتي آدم رو آفريد،سينش قفسه نداشت.يه پوست نازک بود رو دلش.

يه روز آدم عاشق دريا شد.اونقدر که با تموم وجودش خواست تنها چيز با ارزشي که داره بده به دريا.

پوست سينشو دريد و قلبش رو کند و انداخت تو دريا. موجي اومد و نه دلي موند و نه آدمي.خدا......

خدا دل آدم رو از دريا گرفت و دوباره گذاشت تو سينش.آدم دوباره آدم شد.ولي......امان از دست اين آدم.دو روز بعد،آدم عاشق جنگل شد.دوباره پوست نازک تنش رو جر داد و دلش رو پرت کرد ميون جنگل.......باز نه دلي موند و نه آدمي.......

خدا ديگه کم کم داشت عصباني مي شد.يه بار ديگه دل آدم رو برداشت و گذاشت سرجاش تو سينش.اما......اما مگه اين آدم،آدم مي شد؟؟!!!!!

اين بار سرش رو که بالا کرد، يه دل که داش هيچي،با صد دلي که نداشت عاشق آسمون شد...........

همه اخم و تخم خدا يادش رفت و دوباره پوست سينشو جر داد و دلش رو پرت کرد ميون آسمون...دل آدم مثل يه سيب سرخ قل خورد و قل خورد تا افتاد تو دامن خدا. نه ديگه..........خدا گفت..........اين دل ديگه واسه آدم دل نميشه........

آدم دراز به دراز،، چشم به آسمون، رو زمين افتاده بود.

خدا اينبار که دل رو گذاشت سرجاش،بس که از دست آدم ناراحت بود،يه قفس کشيد که ديگه.......آها .........ديگه.......بسه......

آدم که به خودش اومد،ديد اي دل غافل........ چقدر نفس کشيدن براش سخت شده.....چقدر اون پوست لطيف رو سينش سفت شده......دست کشيد رو سينشو وقتي فهميد چي شده يه آهي کشيد.....يه آهي کشيد همچين که از آهش رنگين کمون درست شد....

بعد هي آدم گريه کرد،آسمون گريه کرد......روزها و روزها گذشت....آدم با اون قفس سنگين_ خسته و تنها_ رو زمين سفت خدا_ قدم ميزد،اشک مي ريخت. آدم بيچاره، دونه دونه اشکاشو که مي ريخت رو زمين و شکل مرواريد مي شد رو برميداشت و پرت ميکرد طرف خدا تو آسمون تا شايد دل خدا واسش بسوزه و قفس رو برداره....اينطوري بود که آسمون پر از ستاره شد...... ولي خدا دلش واسه آدم نسوخت که .........

خلاصه يه شب آدم تصميم خودش رو گرفت...به چاقو برداشت و پوست سينشو پاره کرد.ديد خدا زير پوستش يه ميله هاي محکمي گذاشته.....دلشو ديد که طفلي مثه يه گنجشک اون زير ميزد و تالاپ تولوپ ميکرد....

انگشتاشو کرد زير همون ميله اي که درست رو سينش بود و با همه زوري که داشت اونو کند. آآآآآآآآآآآآآآخ خ خ..........اونقدر دردش اومد که ديگه هيچي نفهميد و پخش زمين شد.............

خدا از اون بالا همه چيزم نگاه کرد و دلش واسه آدم سوخت و استخونو برداشت و ماليد به آسمون و جنگل و دريا. يهو همون تيکه استخون رو هوا چرخيد و چرخيد_ رقصيد و رقصيد _...آسمون رعد و برق زد.....دريا پر شد از موج و توفان......درختاي جنگل شروع کردن به رقصيدن.....

همون تيکه استخون، يواش يواش شکل گرفت و شد يه فرشته.....يه فرشته با چشاي سياه مثل شب آسمون....با موهاي بلند مثل آبشار تو جنگل....با دلي بزرگ مثل بزرگي دريا.....

اومد جلو و دست کشيد رو چشاي بسته آدم.... آدم که چشاشو وا کرد ، اولش هيچي نفهميد.هي چشاشو ماليد و ماليد و هي نگاه کرد.....فرشته رو که ديد.....با همون يه دلي که نداشت، نه، با صد تا دلي هم که نداشت عاشق فرشته شد.... همون قد که عاشق آسمون و جنگل و دريا شده بود.....نه.... خيلي بيشتر.....

پا شد و فرشته رو نگاه کرد.دستش رو برد گذاشت رو دلش، همونجا که استخون رو کنده بود.خواست دلشو در بياره و بده به فرشته ، ولي دل آدم که از بين اون ميله ها در نمي اومد........بايد دو سه تا ديگه از اونها رو هم ميکند. تا دستشو برد زير استخون قفسه سينش، فرشته يواش يواش اومد جلو.....دستاشو باز کرد و آدم رو بغل کرد.سينش رو چسبوند به سينه آدم........خدا از اون بالا فقط نگاه کرد، با يه لبخند رو لباش...

آدم فرشته رو بغل کرد..دل آدم يواش يواش نصف شد و آروم آروم خزيد تو سينه فرشته خانوم.فرشته سرش رو آورد بالا و تو چشاي آدم نگاه کرد...آدم با چشاش مي خنديد...... فرشته سرشو گذاشت رو شونه آدم و چشاشو بست....

آدم يواشکي به آسمون نگاه کرد و از ته دلش دست خدا رو بوسيد.... اونجا بود که براي اولين بار دل آدم احساس آرامش کرد....

خدا پرده آسمون رو کشيد و آدمو با فرشتش تنها گذاشت.....
.....
من هم همه آدمها رو بافرشتشون تنها ميذارم.....

خوش به حال آدم و فرشتش..................

+ نويسنده جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387

ساعت 5:44 بعد از ظهر

توسط ناشناس |

سلام به همه ی شما دوستای خیلی خیلی عزیزم که با اینکه وبلاگ دیر به دیر آپ می شد بازم مرام گذاشتید و سر زدید.دم همتون گرم!!!

خیلی وقته به خاطر امتحانا نتونستم وبلاگو شخصا" آپ کنم و زحمتا افتاد گردن secret عزیزمون.امیدوارم از این پست خوشتون بیاد.به امید دیدار(اگه در طول امتحانا زنده موندم)

 

به شیطان گفتم: «لعنت بر شیطان»! لبخند زد.
پرسیدم: «چرا می خندی؟» پاسخ داد:«از حماقت تو خنده ام می گیرد»
پرسیدم: «مگر چه كرده ام؟» گفت: «مرا لعنت می كنی در حالی كه هیچ بدی در حق تو نكرده ام»
با تعجب پرسیدم: «پس چرا زمین می خورم؟!«
جواب داد: «نفس تو مانند اسبی است كه آن را رام نكرده ای. نفس تو هنوز وحشی است؛ تو را زمین می زند.«
پرسیدم: «پس تو چه كاره ای؟«
پاسخ داد: "هر وقت سواری آموختی، برای رم دادن اسب تو خواهم آمد؛ فعلاً برو سواری بیاموز".....!!!! ه
 

+ نويسنده جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387

ساعت 5:41 بعد از ظهر

توسط ناشناس |

               

+ نويسنده شنبه سوم فروردین 1387

ساعت 3:15 بعد از ظهر

توسط secret |


این که می گویند درازدواج، تقدیر نقش اصلی را دارد واقدامات شما، تا قسمت نباشد، به جایی نخواهد رسید، کاملا درست است.
فرض کنید مریم بخواهد برای بازکردن بختش، خود وارد عمل شود.او تصمیم می گیرد به سراغ دوستان متاهلش رفته وازآنها بپرسد چطور شد که ازدواج کردند، آن گاه همان اقدامات را به عمل بیاورد. چه اتفاقی خواهد افتاد؟!:

مریم: شهرزاد جان! چه شد که با محمد ازدواج کردی؟
شهرزاد: خوب … می دانی که محمد همکارم بود… راستش من از او خوشم می آمد و سعی کردم با محبت و توجه، نظرش را جلب کنم…

{ مریم به پسر موردعلاقه اش در محل کار: پنجره را ببندید، خدای ناکرده سرما می خورید!
همکار : اصلا دوست دارم سرما بخورم تا دوست دخترم بیشتر نازم را بکشد. به شما ربطی دارد؟! (زیر لب) دخترهای این دوره و زمانه چقدر پر رو شده اند! }

***
مریم :شهره جان! تو چطور با همسرت آشنا شدی؟
شهره :آشنایی ما از یک دعوا شروع شد. او توی کارم دخالت کرد و من ناراحت شدم، با هم بحث تندی کردیم و…!

{ همکار مجرد مریم: خانم، به نظر من نباید این کار را این طور انجام می دادید…
مریم: به شما چه ربطی دارد؟ خجالت نمی کشید توی کار من دخالت می کنید؟!
همکارمجرد مریم: اصلا به درک! مرا بگو که خواستم کمکتان کنم! همین کارها را کرده اید که تا این سن مجرد مانده اید دیگر!! }

***
مریم : آزیتا، تو با عشق ازدواج کردی؟
آزیتا:نه. من آن موقع فکر کنکور و دانشگاه بودم! مادرم اصرارداشت
ازدواج کنم.

{ مادرمریم: فلانی غلط کرده بیاید خواستگاری تو!او لیاقت پاک کردن کفش های تو را هم ندارد!!(این قسمت، واقعی است! )

***
مریم : فرشته تو کجا با همسرت آشنا شدی؟
فرشته: کنار دریا… من و او با کمی فاصله ازهم نشسته بودیم.او ازمن پرسید چرا تنها آمده ام شمال. من هم به شوخی گفتم آمده ام شمال، شاید از تنهایی در بیایم!

کنار دریا:
پسر جوان: شما تنها هستید؟
مریم: در حال حاضر بله…
پسر: آهان… همراهتان رفته چیزی بخرد؟
مریم : نه… من همراه ندارم!
پسر: پس چه همراه بی ذوقی دارید! توی هتل مانده؟!( بابا آی کیو!)
مریم: نه… من کلا تنها آمده ام…
پسر: واقعا نامزدتان اجازه داده شما تنهایی بیایید لب ساحل؟!( ای خدااااا!)
مریم : من اصلا نامزد ندارم، تنها آمده ام شاید اینجا از تنهایی در بیایم!
پسر: چه جالب! چون من وهمسرم برعکس شما آمده ایم اینجا تا با یک خاطره خوب و به طور توافقی از همدیگر جدا بشویم!

***
مریم : غزاله تو کجا با فرهاد آشنا شدی؟
غزاله: توی یک میهمانی. فرهاد همان جا عاشقم شد و ازمن خواستگاری کرد!

در یک میهمانی:
پسر: مریم ! آن دختری را که گوشه سالن نشسته می شناسی؟ می شود خواهش کنم از طرف من از او خواستگاری کنی؟!

***
مریم :ترانه تو چطور با رضا آشنا شدی؟
ترانه: رضا ازمن تقاضای دوستی کرد. قبول نکردم.اوهم شیفته نجابتم شد وآمد خواستگاری!

پسر: امکان دارد افتخار دوستی با شما را داشته باشم؟
مریم : نه خیر، من اهل این جور دوستی ها نیستم.
پسر:عجب امل عقب افتاده ای هستی.الان دیگراین افه خرکی ها(!) خریدار ندارد.
(واقعیت تاسف انگیزی که این روزها کمابیش مشاهده می شود)

***
مریم: حمیرا تو واقعا اینترنتی ازدواج کردی؟
حمیرا: خوب بله…اوایل محلش نمی گذاشتم، اصلا دوستی های اینترنتی را مسخره می کردم… ولی آن قدر گیر داد تا راضی شدم!

پسر:asl plz !
مریم: من به دوستی اینترنتی اعتقاد ندارم.
پسر: bye !!

+ نويسنده پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386

ساعت 11:1 بعد از ظهر

توسط secret |

امدي جانم به قربانت ولي حالا چرا؟
بي وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا؟

نوش دارويي و بعد مرگ سهراب امدي
سنگدل اين زودتر مي خواستي حالا چرا؟

عمر ما را مهلت امروز و فرداي تو نيست
من که يک امروز مهمان توام فردا چرا؟

نازنينا ما به ناز تو جواني داده ايم
ديگر اکنون با جوانان ناز کن با ما چرا؟

وه که با اين عمرهاي کوته بي اعتبار
اينهمه غافل شدن از چون مني شيدا چرا؟

شور فرهادم ز پرسش سر به زير افکنده بود
اي لب شيرين جواب تلخ سربالا چرا؟

اي شب هجران که يک دم در تو چشم من نخفت
اينهمه با بخت خواب الود من لالا چرا؟

اسمان با جمع مشتاقان پريشان ميکند
در شگفتم من نمي پاشد ز هم دنيا چرا؟

در خزان هجر گل اي بلبل طبع حزين
خامشي شرط وفاداري بود غوغا چرا؟

شهريارا بي حبيب خود نمي کردي سفر
  اين سفر راه قيامت مي روي تنها چرا؟

+ نويسنده پنجشنبه نهم اسفند 1386

ساعت 11:0 قبل از ظهر

توسط secret |

جغدي روي كنگره‌هاي قديمي دنيا نشسته بود. زندگي را تماشا مي‌كرد. رفتن و رد پاي آن را. و آدم‌هايي را مي‌ديد كه به سنگ و ستون، به در و ديوار دل مي‌بندند. جغد اما مي‌دانست كه سنگ‌ها ترك مي‌خورند، ستون‌ها فرو مي‌ريزند، درها مي‌شكنند و ديوارها خراب مي‌شوند. او بارها و بارها تاج‌هاي شكسته، غرورهاي تكه پاره شده را لابه‌لاي خاكروبه‌هاي قصر دنيا ديده بود. او هميشه آوازهايي درباره دنيا و ناپايداري‌اش مي‌خواند؛ و فكر مي‌كرد شايد پرده‌هاي ضخيم دل آدم‌ها، با اين آواز كمي بلرزد.
روزي كبوتري از آن حوالي رد مي‌شد، آواز جغد را كه شنيد، گفت: بهتر است سكوت كني و آواز نخواني. آدم‌ها آوازت را دوست ندارند. غمگينشان مي‌كني. دوستت ندارند. مي‌گويند بديمني و بدشگون و جز خبر بد، چيزي نداري.
قلب جغد پيرشكست و ديگر آواز نخواند.
سكوت او آسمان را افسرده كرد. آن وقت خدا به جغد گفت: آواز‌‌خوان كنگره‌هاي خاكي من! پس چرا ديگر آواز نمي‌خواني؟ دل آسمانم گرفته است.
جغد گفت: خدايا! آدم‌هايت مرا و آوازهايم را دوست ندارند. خدا گفت: آوازهاي تو بوي دل كندن مي‌دهد و آدم‌ها عاشق دل بستن‌اند. دل بستن به هر چيز كوچك و هر چيز بزرگ. تو مرغ تماشا و انديشه‌اي! و آن كه مي‌بيند و مي‌انديشد، به هيچ چيز دل نمي‌بندد؛ دل نبستن سخت‌ترين و قشنگ‌ترين كار دنياست. اما تو بخوان و هميشه بخوان كه آواز تو حقيقت است و طعم حقيقت تلخ.
جغد به خاطر خدا باز هم بر كنگره‌هاي دنيا مي‌خواند. و آن كس كه مي‌فهمد، مي‌داند آواز او پيغام خداست كه مي‌گويد: آن چه نپايد، دلبستگي را نشايد.

+ نويسنده دوشنبه سوم دی 1386

ساعت 10:44 قبل از ظهر

توسط ناشناس |

معرفت دُر گرانيست به هر كس ندهند
انتظار نداشتم تا هميشه هم سلولي من بموني
انتظار نداشتم چون محكوم به حبس ابد بودم ، تو هم فكر فرار را از سرت بيرون كني
انتظار نداشتم شريك غم هام بشي و شاديهاي كوچكت رو به من تعارف كني
انتظار نداشتم وقتي از پشت ميله ها، آزادي رو نگاه مي كني، من رو هم تو روياهات ببيني
انتظار نداشتم وقتي يواشكي كليدها رو از جيب نگهبان برداشتي، منو مَحرم بدوني
انتظار نداشتم وقتي تو اعماق شب از سلول خارج شدي، كليدها رو با خودت نبري
انتظار داشتم به حرمت تمام خاطراتمون
تمام يادگاريهاي روي ديوار
تمام خط هاي شمارش روزهاي شب زده مون روي ديوار
تمام دوست دارم هاي روي ديوار
تمام قلب هاي تيرخورده روي ديوار
آروم صدام مي كردي و مي گفتي
... خداحافظ

+ نويسنده چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386

ساعت 3:24 بعد از ظهر

توسط secret |

                                               عجب صبري خدا دارد!
                                               اگر من جاي او بودم؛
                                       که در همسايه ي صدها گرسنه،

                                  چند بزمي گرم عيش و نوش مي ديدم
                                 نخستين نعره ي مستانه را خاموش آندم،
                                               بر لبِ پيمانه مي کردم.

                                              عجب صبري خدا دارد!
                                              اگر من جاي او بودم؛
                                        که مي ديدم يکي عريان و لرزان؛

                                    ديگري پوشيده از صد جامه ي رنگين؛
                                                 زمين و آسمان را،
                                            واژگون، مستانه مي کردم.

                                              عجب صبري خدا دارد!
                                              اگر من جاي او بودم؛
                          براي خاطر تنها يکي مجنونِ صحراگردِ بي سامان،
                                        هزاران ليلي ناز آفرين را کو به کو،
                                            آواره و ديوانه مي کردم.

                                            عجب صبري خدا دارد!
                                             اگر من جاي او بودم؛
                               به گردِ شمع سوزانِ دلِ عشاقِ سرگردان،
                                       سراپايِ وجودِ بي وفا معشوق را،
                                               پروانه مي کردم.

                                            عجب صبري خدا دارد!
                                            چرا من جايِ او باشم؛
                                همين بهتر که او خود جايِ خود بنشسته

                        و تابِ تماشايِ تمامِ زشتکاري هايِ اين مخلوق را دارد!
                                         وگرنه من به جايِ او چو بودم،
                                      يک نفس کي عادلانه سازشي،
                                         با جاهل فرزانه مي کردم؛
                             عجب صبري خدا دارد! عجب صبري خدا دارد
!

                                       

 

+ نويسنده چهارشنبه دوم آبان 1386

ساعت 8:38 بعد از ظهر

توسط secret |

شخصي ديوار خانه اش را براي نوسازي خراب مي کرد.خانه هاي ژاپني داراي فضايي خالي بين ديوارهاي چوبي هستند. اين شخص در حين خراب کردن ديوار  در  بين ان مارمولکي را ديد که ميخي از بيرون به پايش کوفته شده است.

دلش سوخت و يک لحظه کنجکاو شد .وقتي ميخ را بررسي کرد تعجب کرد اين ميخ ده سال پيش هنگام ساختن خانه کوبيده شده بود!!!

چه اتفاقي افتاده؟

مارمولک ده سال در چنين موقعيتي زنده مونده !!!در يک قسمت تاريک بدون حرکت.

چنين چيزي امکان ندارد و غير قابل تصور است.

متحير از اين مساله کارش را تعطيل و مارمولک را مشاهده کرد.

تو اين مدت چکار مي کرده؟چگونه و چي مي خورده؟

همانطور که به مارمولک نگاه مي کرد يکدفعه مارمولکي ديگر با غذايي در دهانش ظاهر شد .!!!

مرد شديدا منقلب شد.

ده سال مراقبت. چه عشقي ! چه عشق قشنگي!!!

اگر موجود به اين کوچکي بتواند عشق به اين بزرگي داشته باشد پس تصور کنيد ما تا چه حدي مي

 
 توانيم عاشق شويم اگر سعي کني

+ نويسنده چهارشنبه هجدهم مهر 1386

ساعت 3:59 بعد از ظهر

توسط ناشناس |

ميگن يه روز جبرئيل ميره پيش خدا گلايه ميکنه که: آخه خدا، اين چه وضعيه آخه؟ ما يک مشت ايرونی داريم توی بهشت که فکر ميکنن اومدن خونه باباشون! به جای لباس و ردای سفيد، همه شون لباس های مارک دار و آنچنانی ميخوان! هيچ کدومشون از بالهاشون استفاده نميکنن، ميگن بدون "بنز" و "ب ام و" جايی نميرن! اون بوق و کرنای من هم گم شده... يکی از همين ها دو ماه پيش قرض گرفت و رفت ديگه ازش خبری نشد! آقا من خسته شدم از بس جلوی دروازه بهشت رو جارو زدم... امروز تميز ميکنم، فردا دوباره پر از پوست تخمه و هسته هندونه و پوست خربزه است! من حتی ديدم بعضيهاشون کاسبی هم ميکنن و حلقه های بالای سرشون رو  به بقيه ميفروشن

خدا ميگه: ای جبرئيل! ايرانيان هم مثل بقيه، فر زندان من هستند و بهشت به همه فر زندان من تعلق داره. اينها هم که گفتی، خيلی بد نسيت! برو يک زنگی به شيطان بزن تا بفهمی درد سر واقعی يعنی چی

جبرئيل ميره زنگ ميزنه به جناب شيطان... دو سه بار ميره روی پيغامگير تا بالاخره شيطان نفس نفس زنان جواب ميده: جهنم، بفرماييد؟

جبرئيل ميگه: آقا سرت خيلی شلوغه انگار؟

شيطان آهی ميکشه و ميگه: نگو که دلم خونه... اين ايرونيها اشک منو در آوردن به خدا! شب و روز برام نگذاشتن! تا روم رو ميکنم اين طرف، اون طرف يه آتيشی به پا ميکنن! تا دو ماه پيش که اينجا هر روز چهارشنبه سوری بود و آتيش بازی!... حالا هم که... ای داد!!! آقا نکن! بهت ميگم نکن!!! جبرئيل جان، من برم ... اينها دارن آتيش جهنم رو خاموش ميکنن که جاش کولر گازی نصب کنن.....

+ نويسنده جمعه ششم مهر 1386

ساعت 10:5 بعد از ظهر

توسط ناشناس |

پسران به چند دسته تقسيم ميشوند:
1-ظاهر زيبا و مغروری دارند اما باطنشان بر ميگردد به بچه های راه اهن و مولوی
2-نه ظاهر زيبايی دارند و نه باطن زيبايی (البته پسران هيچ وقت نمی توانند باطنی زيبا داشته باشند و حتی معنای آن را هم نميتوانند درک کنند)
3-ظاهر زيبايی ندارند اما باطنی زيبا ودلنشين و جذب کننده ای دارند که البته:گشتم نبود نگرد نيست
4-بعضی پسران هستند که (ببخشيد ؛شرمنده ) خر به دنيا می آيند و گاو از دنيا ميروند خر به دنيا مي آيند چون از زندگی هيچ چی نمي فهمن و گاو از دنيا ميرن چون تمام عمرشان را به خوردن و خوابيدن مشغول بودن و هيچ گاه سعی نکردند که چيزی را بفهمند ( البته کار خوبی کردند چون زور بی خود می زدند.
دسته پنجم پسرانی هستند که به ظاهر پسر هستند و پسرانه رفتار می کنند اما در باطنشان دوس دارند دختر باشند که اين خصلت در صحبتها و اسامی که برای خودشان در نظر مي گيرند کاملآ مشخص است . به عنوان مثال: ( پيشی ملوسه ) پيشی را برای ظاهر در نظر گرفته که بگويد من سبيل دارم پس مردم اما کلمه ی ملوسه ظاهرش را مشخص مي کند چون همان طور که عزيز عزض فرمودند :
کلماتی مانند
 عروسکم؛ملوسکم؛خوشکلم؛نازم ؛عزيزم و?? برای دختران به کار می رود .
يه کلمه هم از زبون مادر شوهر
مردان هيچ قدرتی ندارند مخصوصآ در برابر اسلحه ی زنانه.
اما اگر بخواهی احساسی برخورد کنی می فهمی درست است (اما مردان قديم)چون:
آنها سبيل دارند از نوع در رفته و بلندش
ريش دارند از نوع پر پشتش
مو دارند از نوع فرفری و بلندش
هيکلی دارند بلا نسبت فيل(داداش کوچيکه و اين حرفها)
شايد همه ی اينها نشان دهنده ی قدرت باشد اما خوووووووووووب در پسران امروزی که نگاه کنی:
نشانی از ريش و سبيل نمی بينی
ريششان را به دليل مد سه تيغه ميکنند وبه جای آن خطی ميگذارند به نام خط ريش( آن هم برای اين که مردم بفهمند اينها خانوم نيستند و مثلآ اقا تشريف دارند)
موهای فرفری هم از مد افتاده
و به جای آن از وسايلی از قبيل کلاه گيس؛ سشوار ؛ ژل و کتيرا و ?? استفاده ميکنند.(البته بعضی ها برای اين که نشان دهند هنرمند هستند موهای خود را تا منتها اليه شانه ها يا کمر خود بلند ميکنند)
ديگر از ان هيکل و شکم خبری نيست چون تمامی پسران به باشگاه بدنسازی ميروند و هر کدام به جای وانت پيکان که با ان کار کنند اسبی دارند که سوارش ميشوند و موهای خود را بر باد ميدهند.
زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم                                                         ناز بنياد مکن تا مکنی بنيادم
 
پس این سوال بر همگان به وجود ميايد که این موجودات چرا زنده هستند و همچنان نفس ميکشند؟؟؟
آيا اين همان خشم و غضب خدا نيست؟
آيا اين همان عذاب الهی نيست؟
چه عذابی از اين بالاتر که پسری به دختری بگويد دوست دارم؟
اين همانند انی است که عزراييل به فردی لبخند بزند و بگويد عزيزم بيا بغلم.
خبر جديد:
طبق آمار گرفته شده به نتيجه رسيده ايم که اکثر دخترانی که والدينشان نفرينشان ميکنند و به قول معروف آق والدين ميشوند دچار اين گونه عذابها ميشوند.

+ نويسنده پنجشنبه پنجم مهر 1386

ساعت 6:30 بعد از ظهر

توسط secret |

 يک روز يک پسر کوچولو که مي خواست انشاء بنويسه از پدرش مي پرسه: پدرجان! لطفا براي من بگين سياست يعني چي؟


پدرش فکري مي کنه و مي گه: بهترين راه اينه که من براي تو يک مثال در مورد خانواده خودمون بزنم که تو متوجه سياست بشي. من حکومت هستم، چون همه چيز رو در خونه من تعيين مي کنم. مامانت دولت هست، چون کارهاي خونه رو اون اداره مي کنه. کلفت مون ملت مستضعف و پابرهنه هست، چون از صبح تا شب کار مي کنه و هيچي نداره. تو روشنفکري چون داري درس مي خوني و پسر فهميده اي هستي. داداش کوچيکت هم که دو سالش هست، نسل آينده است. اميدوارم متوجه شده باشي که منظورم چي هست و فردا بتوني در اين مورد بيشتر فکر کني.


پسر کوچولو نصف شب با صداي برادر کوچکش از خواب مي پره. مي ره به اتاق برادرکوچکش و مي بينه زيرش رو کثيف کرده و داره توي گه خودش دست و پا مي زنه. مي ره توي اتاق خواب پدر و مادرش و مي بينه پدرش توي تخت نيست و مادرش به خواب عميقي فرورفته و هرکاري مي کنه مادرش از خواب بيدار نمي شه. مي ره توي اتاق کلفت شون که اون رو بيدار کنه، مي بينه باباش توي تخت کلفت شون خوابيده و داره ترتيب اون رو مي ده. مي ره و سرجاش مي خوابه و فردا صبح از خواب بيدار مي شه.


فردا صبح باباش ازش مي پرسه: پسرم! فهميدي سياست چيست؟ پسر مي گه: بله پدر، ديشب فهميدم که سياست چي هست. سياست يعني اينکه حکومت، ترتيب ملت مستضعف و پابرهنه رو مي ده، در حالي که دولت به خواب عميقي فرو رفته و روشنفکر هر کاري مي کنه نمي تونه دولت رو بيدار کنه، در حالي که نسل آينده داره توي گه خودش دست و پا مي زنه.

 

 

 

+ نويسنده جمعه سی ام شهریور 1386

ساعت 8:52 بعد از ظهر

توسط secret |

تا حالا اقايي رو ديدين در حال فکر کردن باشه ؟ ؟؟؟من که هر وقت ديدم اين قدر خنديديم که انگار خنده دار ترين جک دنيا را برام گفتن.

بعضي از اقايون وقتي مي خوان فکر کنن دستشون رو ميگيرن به دو طرف صورتشون وهي دستاشون رو بالا پايين ميکنن مثل اين که دارن صورتشونو ميشورن طوريکه وقتي فکرشون تموم ميشه صورتشون پوست انداخته وبايد ۱۰۰۰۰ تا پماد خرجش کنن.

فوايد فکري در اقايان: *
به پوست اندازي ونظافتشان کمک ميکند. در روحيه و اخلاقشان بسيار موثر است باعث ساکت شدن انها ميشود براي اصلاح صورتشان مفيد است.

نتيجه گيري اخلاقي:*هر وقت احساس کرديد مردي احتياج به نظافت عمومي دارد به او سوژه اي براي فکر کردن بدهيد.

استدلال ثابت شده اين قضيه:*
اقايان زياد فکر ميکنن اما هيچ وقت نتيجه نمي گيرند از فکرشان . اقايان حرف زياد ميزنند ولي اهل عمل نيستند هيچ کدامشان.

+ نويسنده شنبه بیست و چهارم شهریور 1386

ساعت 6:3 بعد از ظهر

توسط ناشناس |

اگه پسرا نبودن کي مامانا رو دق مي داد؟


اگه پسرا نبودن کي خونه رو مي کرد باغ وحش؟


اگه پسرا نبودن تو دانشگاه استاد کيو ضايع مي کرد؟


اگه پسرا نبودن دخترا به چي مي خنديدن؟


اگه پسرا نبودن دخترا کيو سر کار مي ذاشتن؟


اگه پسرا نبودن دخترا کيو تيغ مي زدن؟


اگه پسرا نبودن کي تو کلاس مي رفت گچ مي ياورد؟


اگه پسرا نبودن کي اشغالا رو مي ذاشت جلوي در؟

+ نويسنده شنبه بیست و چهارم شهریور 1386

ساعت 6:1 بعد از ظهر

توسط ناشناس |

 
عاشقيت پاي پنجره ياهو magnify
آن قصه شنودم که يکي مرد کهنسال و دولاپشت، به عصا و به کلاه و به لرزان سر و انگشت، زلف بر باد برفته ز سر و عشق پيرانه‌سري، شده اينک يه‌وري، بيامد سوي کافي‌نت و برداشت کلاه و بنشست به پشت يکي دستگاه و بکرد باز مسنجر به مثال يکي تين‌ايجر و پس تق تق و لق لق زده بر دکمه‌ي پي‌سي که چتد با يه کسي. که يکي گفت مر او را به زنگوله‌ي لرزانِ پر از سوز که: !Buzz و چنان برق سه‌فازي بپريد از سر او که از آن ضربه‌ي لرزانک و جنبانک بدخيم، لعنتي بيش فرستاد به شيطان رجيم و آمد که به زنگنده‌ي آن بوز کذايي بگويد که خودت و همه فاميل تو «بوز» بوَد وين چه طرز چتِش و گفتِش امروز بوَد؟ که بيامد از آن سوي خط آن صاحب آواز يکي آي‌دي طناز و بکرد او چتِش آغاز به صد ناز:

jj_joon: من بود نامم جميله، خانه‌ گويندم: «جي جي»، بس که هستم خوش ادا، نازک خيال.

jamal_khoshtip2007: بنده هم باشم جمال، خانه گويندم به من: هي «جمجمه»! بر اين روال.

jj_joon: هه هه هه! بخورد موش شما را که چقد بانمکيد، واقعاً که تکيد، از کجا مي‌چَتکيد؟

jamal_khoshtip2007: از همين جا ناف تهرون مي‌چتم/ يکه و تنها و نالون مي‌چتم/ مرد تنهاي شبم، ياهوگوي/ هاي و هويم توي ياهو مي‌چتم.

بعد از آن «جي‌جي» ما گفت: منم لعبتکي تنگ دهان، تنگ کمر، بسته ميان، که پزم بيش بوَد از جنيفر لوپز و روزي دو سه صد خواستگار از سر و کول و در ديوار به ستوه آورده مرا و همه را رد کنم و من ننهم هيچ محل بر همه‌شان که يکي «جِنتلِه‌من» بوَد لايق من. بعد از آن گفت که: «پاپي»ام بهر من آورده فراهم، بسي مال و بسي چيزميز باحال و ملک فراوان به شمال و دو سه مليارد پول و پَله، تا نگويم به کسي: بله. و سپس شرح لب و سايز کمر داد به تفصيل که چنينم و چنانم و من آن خوشگل ايرانم و دو سه جين ديپلم کوبلن‌دوزي و منجوق فراوان که بوَد رشک همه دختر تهران.

الغرض آق جمالِِ سر ذوق آمده و بر سر شوق آمده از بخت چنين، گفت که هين: که تو اي لعبتک بانمک و خوش سخنک، پس کي آيي اين گونه به ديدار دلک اي جيگرک؟ که منم آخر تيپي که «براد پيت» به نزدم چو يکي عنتر زشت است و مادر گيتي چو مرا هيچ نسرشته است. هيکلم به اذعان همه مردم و اهل محل و هم بر و بچ بوده که بيست، در همه دارِ جهان خوش‌تيپ‌تر از من نيست که نيست. دارم اينجانب خوش‌تيپ بسي مال فراوان و بسي دکتري و ديپلم و مدرک هم ز فيزيک و ز عمران و هنرها و صنايع تا ساخت موشک. مختصر گويم و بيش از اينت ندهم درد سري که منم مرد نجيب و يک کلام گل‌پسري.

پس از آن ساعت بسيار چتيدند و دل و قلوه به ميزان فراوان و بسي شکلک بوس و جگر و قلوه و دل مي‌کليکده به هم و مَلَس و نازنازي و «واي منم»‌بازي و فرخنده و ميمون و تيتش ساعتي بود ماماني، چنان که اوفتد و داني.

الغرض آن دو دل‌افشان و خرامان و غزل‌خوان بگذاشتند قرار چتي، در کجا؟ توي پارک خلوتي، آن‌سوتَرَک بر نيمکتي. رفت آق جمالِ دلداده‌ي ما در سر ساعت که بديدش ز در پارک بيامد يکي از دور مثال يک پري و چو نزديک بيامد زهره‌بَري هم ز ظرافت بري و چيزکي بود به مثال عم قزي که زده سرخاب فراوان به چه قرمزي. پس کمي هر دو دگر را چو خريدار اسب به بازار ورانداز نموده و سپس آغاز نموده:

- يا امامزاده قطور! جي جي!؟

- وا بلا به دور! جوجو!؟

که به ناگه چو يکي سيل بلا، ز زمين و ز هوا، گشت ارشاد بيامد به آني و بگفتند:

- چه غلط‌ها؟ به چه نسبت به چه جرأت دو نفر کرده به خلوت که دو نامحرم و ناجنس بوَند؟ اين بوَد جرم و گناه، بي حساب و بي‌نکاح.

پس بيامد ز زمين و ز هوا و همه جا، چترباز و غواص و کماندو و يگان ويژه و نينجا، بهر آرامش و امنيت کشور آن دو فاسقِ پُرشر بگرفتند و ببردند به محکمه، به هوار و همهمه. پس يکي قاضي اخموي نچسب، آن دو عاشق نالايق و فاسق بدذات بديد و چهره در هم بکشيد:

- چه غلط‌ها؟ به چه نسبت؟ به چه جرأت؟ دو نفر کرده به خلوت که دو نامحرم و ناجنس بوَند؟ اين بوَد جرم و گناه، بي حساب و بي‌نکاح.

پس از آن حکم نموده بهر رفع اين مَفسده و شر و گناه، بنمايند نکاح. و سپس هر دو به تيپا براندند از آنجا با دگنک که روند از پي بخت و پي تخت و پي زندگي مشترک.

الغرض يک دو سه ماهي کار آن دو به جدال و به هوار و به کشيدن گيس و سبيل و پرتش بالش و بيل، طي گشته و زندگي به کام يک نموده زهر، پس سر و دست لت و پار و دماغِ ناکار و با جيغ و هوار بسيار شدند راهي محکمه مثل همه:

- ايهاالقاضي نازنازي عادل، من از اين پير کچل که مرا کرده مَچَل بِرَهان جان شما!

- ايهاالقاضي، ولله که تو کارسازي، بگُشايم تو گره، من از اين مادر فولادزره، برَهان بهر خدا!

چون که قاضي سخنان هر دو عاشق سابق بشنيد، چهره در هم بکشيد:

- چه غلط‌ها!؟ برويد گم بشويد که نبوده فعل من دفتر و محضر و ثبت طلاق، اي الاغ!

آري اي عزيزان! اين چنين گشت که آن دو نوباوه‌ي خوشبختِ «وبي» به کام دل خود اين گونه رسيدند

+ نويسنده یکشنبه هجدهم شهریور 1386

ساعت 8:3 بعد از ظهر

توسط مسافر |

 
عجيب ترين و خنده دار ترين قوانين جهان magnify
جويدن آدامس در سنگاپور ممنوع است
2.تقلب کردن در مدارس بنگلادش غير قانوني است و افراد بالاي 15 براي تقلب به زندان فرستاده مي شوند.
3.داشتن سکس با حيوانات براي مردان لبناني در صورتي مجاز است که حيوان مورد نظر ماده باشد.
در صورتيکه فردي در حال سکس با حيوان مذکر دستگير شود مجازاتش مرگ است.
4.مشاهده فيلم هاي کاراته اي تا سال 79 در عراق ممنوع بود.
5. در ايسلند زماني داشتن سگ خانگي ممنوع بود.
6. در آريزوناي آمريکا، کشتن و شکار شتر ممنوع است.
7. در تايلند همه سينما رو مجبورند هنگام پخش سرود ملي قبل از شروع فيلم قيام کنند.
8. در دانمارک روشن کردن ماشين قبل از چک کردن اينکه بچه اي زير آن خوابيده است يا نه، ممنوع است.
9. در تايلند انداختن آدامس جويده شده تان 500 دلار جريمه دارد و قبل از خارج شدن از خانه حتما بايد لباس زير پوشيده باشيد.
10.در سال 1888 در بريتانيا قانوني تصويب شده که دوچرخه سواران را موظف مي کرد تا زمان رد شدن ماشين از کنارشان، زنگ دوچرخه هايشان را بطور پيوسته به صدا درآورند.
11.در قرن 16 و 17 ميلادي نوشيدن قهوه در ترکيه ممنوع بود و اگر کسي در حين خوردن قهوه دستگير مي شدن، به اعدام محکوم مي شد.
12. در فنلاند زماني پخش کارتون دونالد داک به علت شلوار نپوشيدن شخصيت اصلي سريال ممنوع بود.
13. تا سال 1984، بلژيکي ها مجبور بودند نام فرزندشان را از يک ليست 1500 نفري در روزهاي ناپلئون بطور رندوم انتخاب کنند.
14. در برمه دسترسي به اينترنت غير قانوني است. اگر فردي با اتهام داشتن مودم دستگير شود، به زندان محکوم مي شود.
15.اتريش اولين کشوري بود که مجازات مرگ را در سال 1787 حذف کرد.
16. صد ها سال پيش هر فردي که قصد داشت از کشور خارج شود، به سرعت اعدام مي شد.
17.در طول جنگ جهاني اول هر سربازي که به همجنس بازي متهم مي شد، اعدام مي شد.
18. در زمان حکومت طالبان در افعانستان، پوشيدن جوراب سفيد براي زنان به علت تحريک آميز
بودن آن براي مردان ممنوع بود. در ضمن ماموران پليس دستور داشتند پنجره خانه ها را با رنگ سياه بپوشانند تا زنان حاضر در خانه ها ديده نشوند.
19. در 24 ايالت آمريکا صعف جنسي عامل اصلي طلاق است.
20. در ايالت ميسوري بخش سنت لوئيس، هنوز هم نجات دادن زنان با لباس خواب، براي ماموران آتشنشاني ممنوع است

+ نويسنده یکشنبه هجدهم شهریور 1386

ساعت 7:58 بعد از ظهر

توسط مسافر |

یادمان باشد

 

اگر شاخه گلی می چینیم

 

برگ برگش نکنیم

 

و به بادش ندهیم

 

لااقل لای کتاب دلمان بگذاریم

 

و شبی چند از آن را

 

هی بخوانیم، ببوئیم و معطر باشیم

 

شاید از باغچه اندیشه مان گل روید ...

 

 

 

 

+ نويسنده سه شنبه سیزدهم شهریور 1386

ساعت 8:9 بعد از ظهر

توسط secret |

ای چشم مخملی من
شکوه آینده،
امروز
این عشق ماست،عشق به مردم
«بگذار
درفش سرخ،
زیبائی ترا بستایم،،،»
من کور نیستم
باید ترا بستایم میدانم
امّا کجاست
جای دیدن تو
وقتی که هم وطنم برده،
و خاک خوب ترا جرّاحی می کنند
باید که خاک من
از خون من بنا گردد،،،
بنای آزادی
بی مرگ و خون
کی میسّر شد؟
پیکار میکنم
میمیرم
این است عشق من
می دانی
من ایرانیم،،،

+ نويسنده چهارشنبه هفتم شهریور 1386

ساعت 10:44 بعد از ظهر

توسط ناشناس |

اگه براشون خودتونو بیارایید میگن که عاشق مونه - اگر نیارایید میگن خود بین و گستاخه!

اگه براشون لباس شیک بپوشید میگن می خواد دل ببره و اغوامون کنه - اگه شیک نپوشید میگن شلخته و بدسلیقه ست!

اگه باهاشون بحث کنید میگن کله شقه - اگه ساکت بمونید میگن تهی مغزه و حرفی واسه گفتن نداره!

اگه ازشون باهوش تر باشید انکار می کنند - اگه اونا با هوش تر ازشما باشند دم به دم به رختون می کشند!

اگه دوستشون نداشته باشید هی میان سراغتون و التماس و عز و چز می کنند - اگه دوستشون داشته باشید، طاقچه بالا میگذارند و دلتونو می شکونند!

اگه بهشون بوسه ندین میگن دوستش ندارید - اگه بدید میگن  دختره سهل الوصوله!

اگه مشکلتونو بهشون بگید میگن بیخودی داری یه چیز کوچیکو بزرگ می کنی - اگه نگید میگن بهشون اعتماد کافی ندارید!

اگه سرزنششون کنید میگن دارید مادر بزرگ بازی در میارید - اگه اونا سرزنشتون کنن میگن به خاطر اینه که نسبت به شما احساس مسئولیت می کنند!

اگه زیر قول و قرارتون بزنید میگن به این دلیله که بهشون وفادار نیستید - اگه اونا زیر قول و قرارشون بزنند میگن : منو ببخش عزیزم، مجبور بودم!

اگه سیگار بکشید میگن دختر جلف و سبک سری هستید - اگه اونا سیگار بکشن به این دلیله که جنتلمن هستند یا اعصابشون خورده!

اگه در امتحان موفق بشید میگن شانس آوردی -  اگه اونا موفق بشند میگن به خاطر هوش سرشارشونه!

اگه اذیتشون کنید  میگن به این دلیله که ظالمید - اگه اونا اذیتتون بکنند میگن به دین دلیله که حق تونه!

حالا با این حساب دخترای دسته گل چطوری می تونند با شما شازده پسرای گنده دماغ  حرف مفت زن شر و ور گو کنار بیان؟       با شما آقازاده های غیر واقع بین، خود بزرگ بین، خودستا، غیر منطقی و غیر قابل اعتماد، و بالاتر از همه لافزن و غیر قابل تحمل؛ هان؟ چطوری؟...

 


 

+ نويسنده چهارشنبه هفتم شهریور 1386

ساعت 8:13 بعد از ظهر

توسط ناشناس |

من براي سالها مي نويسم سالها بعد که چشمان تو عاشق مي شوند افسوس که قصه مادربزرگ درست بود (هميشه يکي بود و يکي نبود)

 

 

                      شعری که جوشید از دلم اینبار باشد مال تو .
                                                                       احساس شیرین دلی ، تبدار باشد مال تو
                      از من بریدی بی سبب، من هم گذشتم از دلم
                                                                        پاینده باشی سهم این ایثار ،باشد مال تو 
      
                باشد برو بی اعتنا ، تنها رهایم کن ولی ،

                                                                       قلبی که مانده پشتاین دیوار باشد مال تو 
                      چیزی ندارم من دگر، جز یک رمق جان در بدن
                                                                   حتی همین این یک رمق، صدبار باشد مال تو.  
                      جز شعر چیز دیگری ، در چنته ام پیدا نشد
                                                                             قابل ندارد این غزل ، بردار باشد مال تو

 

 

                     

 

+ نويسنده یکشنبه چهارم شهریور 1386

ساعت 5:47 بعد از ظهر

توسط secret |

امروز تولد یکی از بهترین دوستای زندگی منه.دوستی که اگه الان اگه نبود نمی دونم کجا بودم.دوستی که با تمام وجودم دوستش دارم و روزی ۱۰۰۰ بار خدا رو به خاطر داشتنش شکر می کنم.

 

secret عزیزم تولدت مبارک

 

+ نويسنده چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386

ساعت 6:25 بعد از ظهر

توسط ناشناس

درست 16 سال پیش تو یه همچین روزی خدا خیلی سرش شلوغ بود.اخه باید به کارای فرشته های کوچولوی تازه به دنیا اومده رسیدگی می کرد.یکی از نی نی ها که از بقیه شیطون تر بود تکونی به خودش داد و لیز خورد و افتاد رو زمین و اینطوری شد که یه فرشته زمینی ساخته شد......حالا به یاد اونروز این متن رو می نویسم و خدا رو شکر می کنم که این فرشته رو به من داد.تولدت مبارک فرشته قشنگم.دعا می کنم  که  همیشه با هم با شیم..........

 

                                                         زندگی گرمی دلهای به هم پیوسته ست

           تا در ان دوست نباشد همه درها بسته ست

 

                                                       

ناشناس عزیزم تولدت مبارک....

+ نويسنده سه شنبه سی ام مرداد 1386

ساعت 7:14 بعد از ظهر

توسط secret

پسر ایرونی تا وقتی سه سالش بشه دوست نداره هیچکس بغلش کنه.وقتی یه زن یا یه دختر ماچش می کنه گونه هاش قرمز می شه و خجالت می کشه ، ولی با رسیدن به سن چهار سالگی ذات پلید پسر ایرونی شروع به خودنمایی می کنه . مرتب خودشو به بهونه های مختلف می ندازه تو بغل زنا و دخترا . دنبال یه بهونه س که یه دخترو بوس کنه یا یه زن بوسش کنه .


به شیش سالگی که می رسه دیگه نمی ذاره باباش حمومش کنه . به سن ده سالگی که می رسه شروع می کنه استفاده از ژیلت یازده بار استفاده شده باباش . هی این ژیلتو می کشه رو صورتشو کیف می کنه که مرد شده . دوازده سالش که شد نمی دونه چرا دلش می خواد با دخترای فامیل بازی کنه؟.


سیزده چهارده سالش که شد فکر میکنه خیلی خوش تیپه . خیال می کنه مامانش اونو از روی مدل "آلن دلون" زائیده . مرتب تو خیابون راه می ره و دخترا رو نگاه می کنه و کم کم با بالاتر رفتن سن ، کمرش پایین تر میاد و دکمه یقه پیرهنش به سگک کمربندش نزدیک تر می شه(نکته کنکوری) .


شونزده هفده سالگی دیگه یه چیزایی یاد گرفته . می دونه واسه بیرون رفتن باید لباس عجیب بپوشه . مثلا یه پیرهن نارنجی که رو سینه ش عکس یه جمجمه س می پوشه . رو کمرش نوشته : Just do it! (نکته فوق کنکوری) . وای وای وای... نگو خواهر... ...(این قسمت حذف شده و تو کنکور نمیاد) دیگه همین دیگه . آها... با بچه ها که می ره بیرون اسمش عوض می شه ، مثلا اگه اسمش سعید یا علی یا احمد یا جواد باشه تبدیل می شه به : دیوید ، جک ، زاپاس ، تمساح ، سرنتی پیتی ، حامی بچه ها(به یاد دایی احمد) ، خرچنگ ، یا بی بی...این قسمتم سانسور شده تو کنکور نمیاد


هجده نوزده سالگی می فهمه یه جایی به اسم پاتوق وجود داره که با رفقا توش جمع بشن . وای به حال اون دختر بدبختی که از کنار پاتوق رد بشه . بلایی سر دختره میاره که ......کم کم یاد می گیره که دختر یعنی جنس لطیف . نباید مث تاتارا طرفش رفت . باید با لطافت رفت طرفش. باید با ملایمت رفت جلو و مخشو زد . فکر می کنه اگه خودشو آرایش کنه دخترپسند می شه . پس اول از همه موهاشو بلند می کنه . بعد یا موهاشو "فر شیش ماهه" می زنه یا "گلت" می کنه . بعدشم یه دمب اسبی و... تمام . دخترکش شد اروای عمه ش.


"هدف ما جلب رضایت شماست"
این شعارو سرلوحه کارش قرار می ده و می ره بوتیک یه جعبه لوازم آرایش می گیره صد و سی تومن . بار اول دوم چون بلد نیست زیر ابرو برداره زیر و بالا رو با هم برمی داره و اصلا ابرو نمی ذاره . ولی خوب از اونجا که "انسان جایزالخطاست" اونم اینقدر تمرین می کنه تا کم کم یاد می گیره. سفید کننده می زنه به چه سفیدی... ریمل می زنه به چه سیاهی... رژ می زنه به چه قرمزی... می شه مث کلاه قرمزی...
موهاشو که دمب اسبی می کنه سه تارو از سمت چپ و پنج تارو از سمت راست آزاد می کنه و می ندازه رو صورتش . اون دوتا تارموی اضافی سمت راستم حکایت داره . نماد خودشه و دختری که انشالا اونرو باهاش آشنا می شه . عشقه دیگه...چه می شه کرد ؟
یه زنجیر طلا گردنش می ندازه اونقدر پهن که آدمو یاد قلاده سگای "ژرمن شپرد" می ندازه . یه دستبند می ندازه دستش که چنان جرینگ جرینگ می کنه که آدمو یاد زنگوله "بزغاله های شبیه سازی شده به دست پژوهشگران توانمند ایرانی" می ندازه . بعد که کامل شد می ره سر مسیر وایمیسه . واسه شروع کار سعی می کنه مخ دخترای پنجم دبستانی و اول راهنمایی رو شیربرنج کنه . بعد کم کم ارتقا می گیره و می ره سر مسیر دبیرستانیا .
اولش فقط با یکی دوست می شه ولی کم کم می فهمه هر چیزی یه زاپاس لازم داره ، پس می ره دنبال یه زاپاس واسه دوست دخترش... و از اونجایی که فکر می کنه هر چیزی یه زاپاس می خواد ، واسه زاپاسشم میره دنبال زاپاس و...
اگه قیافه داشته باشه (پسره رو می گم) نونش تو روغنه . دخترا رو مجبور می کنه براش خرج کنن . ولی وای به حال اون بیچاره بدقیافه . مجبوره واسه دوست دختراش مرتب پیاده بشه... که ولش نکنن .
می گذره و می گذره و می گذره تا کم کم می فهمه عاشق یکی از دخترا شده . از اونجا که آقا پسر خیلی حرفه ای تشریف داره شروع می کنه به آمار گرفتن از دختره که می بینه بله... آمار طرف پاکه و خانم از برگ گل پاک تره و قبلا با هیچکس دوست نبوده . شروع می کنه دوست دختراشو دور انداختن که فقط با همین یکی که عاشقشه بمونه . شروع می کنه واسه دختره خریدن کادو ، هدیه ، انگشتر ، تاپ ، شلوار ، روسری... می گذره تا اینکه یه روز زنگ می زنه گوشی "خانم بچه ها" می بینه "حاج خانم" جواب نمی ده . چن روزی زنگ مرتب زنگ می زنه و جواب نمی گیره . بخاطر دوری و بی خبری از عشقش مریض می شه . می برنش بیمارستان... که می فهمن بله... آقا ایدز داره . وقتی از بیمارستان میاد بیرون نتیجه گیریش از اتفاقات گذشته اینه : یه دختر عاشقم کرد ، خرم کرد ، مریضم کرد ، بدبختم کرد ، ولم کرد . و اون طرف معادله رو اینجوری می نویسه : دخترا رو عاشق خودم می کنم ، خرشون می کنم ، مریضشون می کنم ، بدبختشون می کنم ، ولشون می کنم

...

نمیدونم این مطلب طنز بود یا واقعیت؟

 ولی همیشه طنزها از واقعیت ریشه میگیرن

امیدوارم شما ها حواستونو خوب جمع کنین...

 

+ نويسنده یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386

ساعت 1:59 بعد از ظهر

توسط secret |

 

 

یک زوج در اوایل 60 سالگی در یک رستوران رمانتیک سی و پنجمین سالگرد ازدواجشان را جشن گرفته بودند

ناگهان یک پری کوچولوی قشنگ سر میزشون ظاهر شد و گفت:چون شما زوجی اینچنین مثال زدنی هستین و در تمام مدت به هم وفادار بودین می تونین هرکدوم یه ارزو کنین تا من براورده کنم..خانم گفت:اوووووووووووه من می خوام به همراه همسر عزیزم دور دنیا رو سفر کنم.پری چوب جادویی رو تکون داد و اجی مجی لا ترجی و دو تا بلیط درجه یک دور دنیا ظاهر شد.حالا نوبت اقا بود چند لعظه ای فکر کرد و گفت:خیلی متا سفم عزیزم اما ارزوی من اینه که همسری 30 سال جوونتر از خودم داشته باشم.پری و خانوم ناامید شدند.اما به هر حال ارزو ارزوه دیگه پری چوب دستیش رو تکون داد و اقا 92 ساله شد.                                                                 

 

نتیجه اخلاقی:                                                                             

مردها شاید موجودات ناسپاسی باشن اما پری ها حتما مونث هستن!!!!!!!!   

+ نويسنده چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386

ساعت 8:57 بعد از ظهر

توسط secret |

« نقطه‌ » بچه خيلي شلخته اي بود! بهترين كاري كه تو دنيا بلد بود ريخت و پاش بود...شايد تفصير « فضا » يي بود كه نقطه توش بود...چون همه چي رو يكي ديگه مرتب مي كرد، نقطه هيچ وقف ياد نگرفت كه وقتي چيزي رو در مياره بذاره سر جاش. اصلا“ شعورش نمي رسيد كه وقتي يك اسباب بازي تو دستش داره به بقيه كاري نداشته باشه...اسباب بازي هم زياد نداشت ولي هر چي داشت همه رو مي ريخت وسط...از اين بچه ها كه اعصاب مي زنن...يه دقيقه با ماشينه بازي مي كرد، گمش مي كرد، مي رفت سر آدمك هاش، بعد دوباره ماشينش رو مي خواست مي زد زير گريه...خلاصه خيلي...!!!
نقطه انقدر بزرگ شد تا « خط » شد...خب ببينيد تا وقتي نقطه بود حركت كردنش خيلي راحت بود...حالا چون ابعادش از « صفر » به « يك » رسيده بود زياد راحت نبود همه جا بره...اصلا“ ديگه تو فضاهاي « بي بعد » جا نمي شد. بازي هاش محدود شد ولي خيلي جاها فكر مي كرد اگه هنوز نقطه بود چه كارا كه نمي كرد...مثلا“ مي تونست يه كم بالا پايين بپره « خدا » رو « جدا » كنه، يا يه كم كم جا به جا شه همه « تار » ها « باز » بشن...خيلي تُقس(درست نوشتم
؟!؟) بود...ولي چون خط شده بود مجبور بود فقط به اين شيطونيهاش فكر كنه.
تا يك مقطعي تو زندگي هر چي بزرگتر مي شي همه چي خرابتر مي شه...يعني همه چيزايي كه وفتي بچه بودي فكر مي كردي به خاطر اونا دلت مي خواد بزرگ بشي دونه دونه عين فيلهايي كه بالاي درخت گير كردن با همه عظمتشون سوارِ برگاي پاييزي مي شن ميان پايين ( اي امان از اين تشبيهات من...بيچاره معلم انشاي مدرسه مون؛ اگه مي دونست به جاي بيست بهم منفي هزار مي داد). خلاصه، خط هنوز تو رؤياهاي نقطه نقطه بود كه ديد اي بابا...بازم بزرگتر شده...« صفحه » شده...حالا نه تنها نمي تونه اون خرابكاريهاي زمان نقطه بودنش رو انجام بده، حتي نمي تونه « خر » ها رو « خار » كنه...مثل يك صفحه خوب گذاشتنش پهلوي صفحات ديگه و اصرار داشتن كه شماها يك كتابين...آقاجان، ما حتي زبون همديگه رو خيلي وقتها نمي فهميديم، چطور ممكنه كه از چسبوندن هزار صفحه كه هر كدوم به يك زبون هستن يك كتاب درست كرد؟!؟ حالا اين هيچي، بعضي از صفحه ها مثل من حتي توي خودشون به چند تا زبون نوشتته داشتن...يك عالمه جمله هاي نصفه نيمه، يك عا لمه نقطه ها و خطهاي ناراحت، كه دم به دقيقه جاشون رو تو صفحه عوض مي كردن...توي يك لحظه صفحه شامل اعلاميه حقوق بشر بود، بعد چند لحظه مي گذشت خطها و نقطه ها چپ و راست مي شدن و صفحه مي شد متن صفحه آخر راهنماي كامل استفاده از بمبهاي اتمي چاپ ششم اوت سال 1945...عجب كتابي شديم ما...جاتون خالي...
وقتي صفحه « فضا » شد، سه تا بعد داشت(!) و هنوز مشكلات ابعاد « يك » و « دو » سر جاي خودشون بودن...عجب فضاي خفني!!! ولي زياد ناراحت نبود ديگه، چون ممكنه نشه صفحه ها رو از پشت خوند، ولي فضاها پشت و رو ندارن...از هر طرفي مي شه توشون رو ديد، و اين فضاي ما هم وقفي فضاهاي ديگه رو نگاه مي كرد مي ديد وضع بقيه هم زياد بهتر نيست...يكي روشن تر، يكي تاريك تر...همه پر از نقطه هاي سياه و صفحه هاي خط خطي...اين كه همه اينجوري هستن اصلا“ مايه خوشحالي نيست، ولي اينجوري هيچ فضايي تنها نيست...هر وقت حالت خيلي بد ميشه مي توني به فضاهاي تاريك تر از خودت فكر كني و هر وقت خوبي مي توني به روشن تر ها نگاه كني ببيني با نقطه ها و خطهاي تيره شون چيكار كردن...چون همه از يك نقطه شروع كرديم، همه در نهايت مي تونيم به يك فضا منتهي بشيم...دير تر يا زودتر...

+ نويسنده یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386

ساعت 3:16 بعد از ظهر

توسط ناشناس |

سلام به همه ی شما دوستان چشمکی خودم!!خیلی وقته اینجوری ننوشتم.می دونم چقدر دلتون برام تنگ شده بود.متاسفانه الان پست خاصی ندارم براتون بذارم.فقط یه سوال کارشناسانه ازتون دارم.جوابشو تو قسمت نظرات لطف می کنین و می گین.چه بچه های خووووبی!!!خوب سوال مورد نظر اینه:

 

 

یه گورخر رو مجسم کنین

.

.

.

.

.

حالا بگین گورخر سیاهه با راه راه سفید

یا سفیده با راه راه سیاه؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

خوب الان مثل بچه های خوب جواب سوال منو بدین.خوب؟؟؟؟

+ نويسنده یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386

ساعت 3:12 بعد از ظهر

توسط ناشناس |

تفاوتهای زنان و مردان                                                                                                    

 

سالگرد ازدواج                                                                                                               

زن:عزیزم امیدوارم همیشه عاشق بمونیم و شمع زندگیمون نورانی باشه                                        

مرد:عزیزم کی نوبت کیک میشه؟                                                                                        

 

 

 روز زن                                                                                                                        

زن:عزیزم اصلا مهم نیست که هدیه ای برام نگرفتی خودت هدیه هستی                                        

مرد:خوشحالم تورو انتخاب کردم عزیزم.تو اشپزیت عالیه عزیزم(شام چی داریم؟)                           

 

 

روز مرد                                                                                                                      

زن:وای عزیزم اصلا قابلتو نداره کاش می تونستم هدیه بهتری برات بگیرم                                    

مرد:حالا اشکالی نداره عزیزم سال بحد جبران می کنی(چه بوی غذایی میاد)                                  

 

 

چند روز بحد از تولد بچه                                                                                                   

زن:وای مامانی بازم گرسنه هستی؟(عزیزم شیر خشک بچه رو ندیدی؟)                                        

مرد:با دهان پر(نه عزیزم ندیدم راستی عزیزم شیر خشک چقدر خوشمزه اس!!)                             

 

 

40 سال بعد                                                                                                                     

زن:عزیزم شمع زندگیمون داره بی فروغ میشه ما پیر شدیم...                                                     

مرد:یعنی دیگه نمی تونیم کیک بخوریم!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟                                                                  

 

 

2 ثانیه قبل از مرگ                                                                                                          

زن:عزیزم همیشه دوستت داشتم                                                                                            

مرد:گشنمه                                                                                                                     

 

 

وصیت نامه                                                                                                                      

زن:کاش مجال بیشتری بود تا در میان عزیزانم می بودم و زندگی ام را نثارشان می کردم                   

مرد:شب هفتم قرمه سبزی بدید                                                                                             

 

 

بعد از مرگ                                                                                                                    

زن:خطاب به فرشته مسیول:خواهش میکنم مارو از هم جدا نکنین...نه..نه...عزیزم..خدایا به خاطر من....

(و سر انجام موافقت میشه مرد از جهنم بره بهشت)                                                                    

مرد:خطاب به دربان جهنم:حالا توی بهشت شام چی میدن؟؟؟                                                       

+ نويسنده پنجشنبه هجدهم مرداد 1386

ساعت 12:37 بعد از ظهر

توسط secret |

زندگی چون قفسی است.

قفسی تنگ

پر از  تنهایی

و چه خوب است

 لحظه غفلت آن زندانبان

...بعد هم پرواز.....

+ نويسنده جمعه دوازدهم مرداد 1386

ساعت 6:49 بعد از ظهر

توسط مسافر |

RSS